سفارش تبلیغ
صبا ویژن

کانون بسیج اساتید منطقه تربت جام،فریمان و تایباد در خراسان رضوی

وعده امام رضا به جانباز شمالی

وعده امام رضا به جانباز شمالی: نگران نباش! من هم مانند تو غریبم، تو در روز شهادت من، بشهادت میرسی!

خواهرزاده محترمه روحانی شهید علیرضا بی غم کلایی نقل می کند:

«دوستان علیرضا به او می گفتند: تو حتما شهید می شوی. اما او متواضعانه پاسخ می داد: شهادت لیاقت می خواهد و شهید مقامش بسیار بالا و والاست، ما کجا و شهادت و شهید شدن کجا.

او در حالی که بعنوان بی سیم چی در خط مقدم مشغول نبرد با دشمن کافر بود، مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و بدن مجروحش به درون آب هورالعظیم می افتد.


دوستانش او را به پشت جبهه منتقل می کنند و در بیمارستان خاتم الانبیای تهران بستری می شود. چند روزی خانواده اش را مطلع نمی کند چراکه نمی خواست آنها را به نگرانی و زحمت بیاندازد. تا اینکه توسط مادر یکی از مجروحانی که در کنار ایشان بستری بودند، خانواده اش مطلع می شوند و یک روز مانده به ماه مبارک رمضان با اتوبوس خود را به بیمارستان می رسانند.

علیرضا خطاب به خواهر خود گفت: چرا فرزند کوچک خود را رها کردی و به ملاقات ما آمدی؟

در آن روزهایی که خانواده ایشان بی خبر بودند، او ملافه را بر روی صورت خود می کشید تا از هم تختی های خود که ملاقاتی داشتند، خجالت نکشد و در همان حال، آرام آرام می گریست. تا اینکه در یکی از آن روزها، حالتی به ایشان دست داد که از زبان یکی از دوستان صمیمی اش که او هم طلبه بود،بیان می کنم:

شهید علیرضا به من گفته بود: در آن حال به خواب رفتم، در عالم خواب، آقایی را دیدم که خطاب به من می گوید:ای جوان، برای چه ناراحتی و چرا گریه می کنی؟

گفتم: آقاجان، من در اینجا غریب هستم و کسی را ندارم.

آقا فرمودند: به من نگاه کن، من هم غریب هستم اما تو خوب می شوی و به زادگاه خود بر می گردی. وقتی به وطنت برگشتی به زیارت من بیا.

گفتم: آقا جان، شما چه کسی هستید؟

فرمود: من علی ابن موسی الرضا هستم.

بعد از آن، ایشان به فضل الهی شفا می یابد و به زادگاه خود در روستای تازه آباد باز می گردد و به همراه فرمانده اش که اهل شهرستان بابل بود به مشهد مقدس ، پابوس امام هشتم علیه السلام می روند.

او در آنجا در عالم رویا خواب می بیند که دو کبوتر سفید ، بر روی کتف ایشان نشستند و بعد از آن دید که آقا امام رضا علیه السلام ندا دادند که ای جوان ناراحت نباش، تو به شهادت می رسی و زمان شهادت تو، با زمان شهادت من در یک زمان است.

علیرضا که آرزویی جز نیل به شهادت نداشت از این خبر مهم، بسیار خوشحال می شود و از آن روز به بعد خود را آماده رسیدن به آن می کند. بطوری که رفتار و کردارش، بوی رفتن و شهادت می داد و اطرافیان را متوجه خود ساخته بود.

شهید بزرگوار چندبار دیگر در جبهه حق علیه باطل حضور یافت تا اینکه در کربلای پنج و منطقه مقدس شلمچه، همزمان با شهادت امام رضا علیه السلام بشهادت رسید.

استخوان های مطهرش را پس از حدود یازده سال که در کربلای شلمچه باقی مانده بود، آوردند و در شهر نکاء تشییع باشکوهی نمودند، سپس به زادگاهش روستای تازه آباد آوردند و مردم روستا در شب جمعه در حسینیه محل، با او وداع کردند.

یکی از زنان هم محلی اش می گوید: من هنگام خروج تابوتش از ماشین، نوری را در آسمان دیدم که به تابوت ایشان خورد......»


دستنوشته روحانی شهید؛ علی رضا بی غم کلائی
برگرفته از کتاب اسوه های تبلیغ؛ سیره اخلاقی شهدای روحانی مازندران